برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
گفت که راجع به سفر بنویس.
همان طور که یک رفتگر، نیمه شب ها کوچه ها را جارو می زند؛ یک معمار فضاها را خلق می کند؛ یک باغبان دم دمای باهار بنفشه کاری می کند؛ من موظفم، مکلفم، از من خواسته شده و مسئولیت دارم که یک سر رسید تاریخ گذشته را باز کنم، ته خودکار مشکیم را بجوم و بنویسم. بنویسم از سفر..
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
حتی اسمتو هم نوشتم که یادم نره :)
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
ذاتی که نیست. اگه بدونین چقدر مادر حرص خورد.. اول دبستان می نشست بالای سرم که خوش خط بنویس. اگه بد بود پاک می کرد دوباره از اول.
بعد از اون هم کلی مشق کردم که بشه یه چیز قابل قبول.
یکی دیگه هم که خیلی دوسش دارم گفته بود
شهر خالی ست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند.
ولی آقاگل من این آیینه را روزی به دست آرم سکندروار..
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
بهش گفتم سپهر، من همیشه دلم می خواسته یکی از این پیرهنای 7 آستین بلند داشته باشم. به کسی نگو.. خب؟

خ. این بشر یک عکس آدمیزادی نداره.
خ. مشکیش رو بیشتر..
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
+ایضا دقیقا همون کامنت مستر مرادی.
فکر می کردم مثل اس ام اس خالی که نمیشه، کامنت خالی خالی هم نمیشه.
+خورشید، من یه تمایل عجیبی دارم الان تو کامنت دونی دونه دونه کامنت های بالا رو ریپلای کنم. به نظرم به خاطر همونه که خواستی سکوت باشه. تشابه عجیبی به شخصیت اساطیری دیو دارم. که همه کارا رو برعکس درخواست ها انجام میده :دی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
هیچی بیشتر از یه نوشته ی خوب منو سر ذوق نمیاره. هیچی مثل یه شعر خوب نمی تونه حال و هوامو عوض کنه.
امروز روز وبلاگی خوبی بود.
خ. سوال. من برای خوشحال کردنت چیکار میتونم بکنم؟
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی